دقیقا سه شب پیش بود که همسرم رسماً بهم گفت که حالش از بوی من به هم می خوره. خوب من انتظار همچین چیزی رو دیر یا زود داشتم. گرچه قبولش برام خیلی سخت بود. چون می دونستم دیگه تا مدتی طولانی نمی تونم طبق عادت هر شب، دستم رو زیر سرش بذارم تا بخوابه و نصفه شب از دردِ دست خواب رفته ام بیدار شم و دستم رو آروم از زیر سرش بکشم که مباداعشقم بد خواب شه.(دیگه نگید چه لوس!)
امشب برای شام رفته بودیم بیرون که بهم گفت ترجیحش اینه که روبروش بشینم تا کنارش. در واقع بهم فهموند که نمی خواد از بوی من بالا بیاره. با ناامیدی ازش پرسیدم: «مگه چه بویی می دم؟»
میدونین جوابش چی بود؟!
بهم گفت: «چه بویی می دی؟ بگو چه بویی نمی دی.» بعد کمی مهربون تر شد و گفت: «ببین نمی دونم، یه چیزی شبیه بوی سالاد الویه ی مونده؛ گاهی هم مثل بوی تخم مرغ های رنگی عید که توی تابستون میشکنن!»
چه شود! اشتهام بند اومد ولی به هر حال به روی خودم نیاوردم و شروع کردم به خوردن. در طول شام، چند بار وقتی حواسش نبود، خودم رو بو کردم. بوی مرغ سوخاری می دادم.
توی راه برگشت بیشتر برام مایه گذاشت. گفت:" از همه بد تر موقعیه که بوی اون اودکلن های شاه عبدالعظیمی ت با بوی خودت قاطی می شه. اون وقت یه بویی می دی تو مایه های حلوا سوخته."
من از اون موقع دیگه سعی کردم خودم رو بو نکنم. حالا می خوام توی ماه آینده هر روز یه عطری بزنم تا بفهمم دیگه قابلیت چه رایحه هایی رو دارم!
این دو سه روز، یه موضوع دیگه ای هم فکرم رو به خودش مشغول کرده. اون هم اینه که فکر خوبیه اگر شرکت های عطر سازی فرمول عطر (یا عطر هایی) رو کشف کنن که به مشام خانم های باردار خوشایند بیاد. مثلا تولید عطرهای خاص، برای هر گروه خونی.
این جوری اگه پدرها سهمی از بهشتِ به اون بزرگی – که زیر پای مادرهاست- نمی برن، اقلاً توی جهنمی لبریز از حلوا سوخته و تخم مرغ گندیده دست و پا نمی زنن!
داشتم به این فکر میکردم که توی سی و سه سال گذشته به چه چیز هایی دلخوش بوده ام.
خاطرات خوش چار، پنج سالگیم بوی کاه گل های خونه های قدیمی یزد رو داره، وقتی که با پاهای برهنه رو پشت بوم های مردم، بادگیرتا بادگیر با پسر خاله م می دویدیم. کفتر های مردم رو می گرفتیم، لونه های زنبورای قرمز روُ خراب می کردیم، کاغذِ باد یا همون بادبادکی رو که با کاغذ زرد الگو، حصیر خیس خورده، سیریش و ریسمون های قالی که از کارگاه قالی بافی شوهر خالم کش میرفتیم می ساختیم، هوا می کردیم. به روش سنتی - با یک کاسه وسینی، یک درفش و یک تکه بادوم بو داده- موش می گرفتیم و حسن ختام همه ی این شیطنت ها، تماشای دسته جمعی تنبیهِ پسرخالم به وسیله ی باباش با کابل برق بود.
دلخوشی من که یک کلاس اولیِ تنبل بودم، بعد از اولین خط کشی که خانم خاتمی کف دستم زد، به ستاره ها ، مهر گل ها، تقدیر نامه ها و کارت های هزار آفرینی بود که به عنوان بهترین شاگردِ کلاس تا پایان دوره راهنمایی می گرفتم.
توی تابستونم به این دلم خوش بود که به خاطر معدل بیستم میتونستم کارت بازی مجانی از مینی سیتی بگیرم و حمید و فرشته رو هم -که به نظرم خوشگل ترین دختر روی زمین بود- دعوت کنم و این طوری اون بفهمه که درسم خوبه. توی دوره دبیرستان هم به این خوش بودم که دونده نمونه منطقه 8 طهران بودم. از این که کمی هم کار می کردم و حقوقِ ناچیزی می گرفتم احساس مردونگی بهم دست می داد.
توی دوران سربازی هم با این خوش بودم که بدون اضافه خدمت سربازیم رو تموم کردم. بعد از اون دلم به خوشنویسی به طور جدی خوش بود تا این که تونستم ممتازم رو بگیرم. این دلخوشی ِآخر، در دورانی که در ترکیه زندگی کردم به دادم رسید و وسیله ی امرار معاش شد.
بعد از مهاجرت به استرالیا، دلخوشیم به این بود که بتونم زندگیِ توی محیط جدید رو هر چه سریع تر سر و سامون بدم و این شد که خیلی سخت درس خوندن و کار کردن رو به طور همزمان شروع کردم. این جا بود که فهمیدم آدمی باید دلخوشی ها و آرزوهاش رو اولویت بندی کنه و حتی گاهی شاید بهتر باشه که از بعضی از اون ها چشم پوشی کنه.
بعد از اتمام تحصیلم در دانشگاه تمام خوشحالیم - نه دلخوشیم- این شد که کسی اومده تو زندگیم که نه تنها با من همسر و همدرده، بلکه از مصاحبت با او زندگیم معنی جدیدی گرفته. تجربه های مفیدی که از همنشینیِ با او در این یک سال و نیم کسب کردم، خیلی بالا تر از همه ی تجربه های قبلیِِ زندگیمه. واسه ی همینه که در اولین مطلبم نوشتم که "برای بدست آوردنِ چیزی که تا حالا نداشتی باید چیزی بشی که تا حالا نبودی."
و اما تمام دلخوشی و آرزویِ من در حال حاضر اینه که همسرم رو (و اگردر آینده فرزندی داشتیم) شاد ببینم، درست مثل اسمش.
این تنها آرزوی منه و تا رسیدن بهش، از هیچ تلاشی خسته نمی شم.

تقدیم به او.